تبلیغات
گالری هنری فاخر - مطالب ابر حرف دل
طراحی,نقاشی,شعر و مطالب هنری
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

»»

شبهای من

نگاهم را نوازش كن

توی قلب نازكت جایی برای حرفهایم باز كن

و رویا را به دستانم بسپار

آن وقت شانه های خسته ی شب را ببوس

و دست سنگین ماه را بر پلك هایت گذار

امشب توی خواب به دنبالم بیا ...




»»

انتظار

روزی باغبان لابه لای خاك بذر دانه دانه نشاند.

خورشید كه از سپیده دم نگاهش را خیره كرده بود برآسمان خزید و پرسید: بذرها مرده اند؟

باغبان سكوت كرد و ابر ناگهان گریید. خورشید هر روز به آنجا خیره می ماند و آسمان گاهی بغض می كرد و ناله سر می داد.

باغبان هیچ حرفی نمی زد. هر روز بر خاك آن آب می ریخت و خورشید با خود می گفت باغبان عاشق بذرها بود.

شب ها كه خورشید پلك هایش را می بست، مهتاب از آنجا می گذشت؛ ستاره ها به هم چشمك می زدند و او فهمید كه باغبان شب ها مراقب آنجاست.

روزها گذشت و باغبان به سوال خورشید پاسخی نداد. چندی بعد سپیده پدیدار شد و نسیم خورشید را با خبر ساخت.

آسمان خیره مانده بود و باغبان با خوشحالی جوانه های تازه را به آنها نشان می داد.

زندگی جاری شد و آسمان لبخند زد.




»»

نمایش هنوز تمام نشده بود

با عجله از سالن بیرون زدم

کسی که نقش ها را بازی می کرد در وجودم رنگ باخته بود

براستی ساده و زیبا بود

عشق پاکی داشت

و در تاریکی سالن او فقط نور می بخشید

شاید با خودم فکر می کردم که با اویم و او با من

خودم را جای معشوقه اش گذاشته بودم و بی صبرانه منتظر آمدنش بودم

هر لحظه با نگاهش انس می گرفتم

و نگران حالش میشدم

شاید مسخره باشد

اما در آن زمان کوتاه من سالها با او عشق را تجربه کردم

شاید احمقانه باشد اگر بدانید

که او مرا نمیدید

و نخواهد دید

چون قبل از پایان نمایش سالن را ترک کردم.

وقت اضافه